پسری از جنس باران (قائمشهر)
سفر داستان سختي بود...
ميان تو و من هزاران فاصله است؟
تو مي داني چرا نگاهت نكردم؟
تو مي داني چرا دست هايم مي لرزيد؟
تو مي داني چرا پاهايم ياراي ايستادن نداشت؟
تو مي داني چرا رفتنت را فرياد كردم؟
نه ندانستي
و با اولين فاصله دور شدي
حرير دلم نازك شد
نگاهم كم سو شد
و دست هايم از لرزش افتاد
تو ندانستي
تو ندانستي...!
بار ديگر نگاه پريشانم
برگشت خسته به سوي تو
...سفر داستان سختي بود...
|+| نوشته شده توسط پیمان در و ساعت 13:30 |
خسته شدم

خاك مي خواند مرا هر دم به خويش ميرسند از ره كه در خاكم نهند
اه شايد عاشقانم نيمه شب گل به روي گور غمناكم نهند
|+| نوشته شده توسط پیمان در و ساعت 13:27 |


