بذار یواش شروع کنم ، سلام گلم ، هم نفسم
آرزوهام راضی شدن ، دیگه بهت نمی رسم
گفتم چیا گفتی بهم ، گفتی که آینده داری
دنیا همش عاشقی نیست ، گریه داره ، خنده داره
گفتم که گفتی من باشم به لحظه هات نمی رسی
به قول دل شاید دلت گرو باشه پیش کسی
خلاصه گفتم که چشات قصد رسیدن نداره
رؤیاها کاله و دستات خیال چیدن نداره
گفتم که گفتی زندگیت غصه داره ، سفر داره
هم واسه من هم واسه تو با هم بودن خطر داره
گفتم فقط می خوای واست یه حس محترم باشم
عاشقیمو قایم کنم ، تو طالع تو کم باشم
گفتم که گفتی ما دو تا به درد هم نمی خوریم
ولی یه جا مثل همیم ، هر دومون از قصه پریم
گفتم تو گفتی می تونیم یادی کنیم از همدیگه
اما کسی به اون یکی لیلی و مجنون نمی گه
گفتم تو گفتی سهم مون از زندگی جدا جداست
حرف تو رو چشم منه ، اما اینام دست خداست
هر چی که تو گفته بودی ، گفتم به دل بی کم و بیش
حال خودم ؟ نه راه پس مونده برام نه راه پیش
این حرفای خودت بوده ، از من دیوونه تر دیدی ؟
اصلا نگفتم اینا رو خودت دیدی یا شنیدی
دلم که حرفاتو شنید ، اول که باورش نشد
ولی نه ، بهتره بگم ، نفهمیدش ، سرش نشد
یه جوری مات و غمزده ، فقط به دورا خیره شد
رنگ ازرخش نه ، نپرید ، شکست و مرد و تیره شد
بلور رویا هام ولی چکید ، مث خواب تگرگ
آرزوهام از هم پاشید ، رسید ته کوچه ی مرگ
راستش ازم چیزی نموند ، به جز همین جسم ظریف
خوب می دونی چی می کشه غریب تو خونه ی حریف
نگی چرا نوشته هام لطیف و عاشقونه نیست
رؤیا و آرزوم که هیچ ، حتی دل دیوونه نیست
زیبا باید تنهایی من این نامه روسیا کنم
رسم گذشته ها می گه باید به تو نگا کنم
حرفاتو گفتم به خودت ، ببینی راستی تو زدی
اصلا توی ذات تو هست ، یه همچی چیزی بلدی ؟
اگر تو بیداری بودی ، بشین میادش خبرم
اگر نگفتی بنویس ، من می خوام از خواب بپرم
دوستت دارم چه توی خواب ، چه توی مرگ و بیداری
فدای یک تار موهات ، که تو من و دوست نداری
مواظب آدما باش ، زندگی گرگه زیبا جون
خدای رویای منم ، هنوز بزرگه زیبا جون
دوشنبه ی پر از غم یه ظهر گرم مردادی
با اون چشای روشنت چه کاری دست من
دوستم می گفت : یه جا سراغ داره که دل شکسته رو خوب می خره.
آدرس اونجا رو به زحمت پیدا کردم تو یکی از کوچه های تنگ و تاریک بود
تابلو مغازه خیلی قدیمی بود طوری که اصلآ معلوم نبود روش چی نوشته فقط کلمه قلب
ویه کلمه که نصفش پیدابود،که اونم به هزار مصیبت می شد خوند.
صاحب مغازه یه پیرمردبودکه رو یه صندلی قدیمی نشسته بود و و داشت
با یه تکه نخ محکم یه قلب رو وصله میزد
که منو با خود به ابرها ببری.
کجایی ای عشق؟
که منو تو آسمونا ببری
کجایی ای عشق؟
که با هم بریم به یه جای غریب
اونجایی که دیگه ما نخوریم از دنیا فریب
کجایی ای عشق؟
ما با هم بهترینیم رو زمین
من ازت دوستی می خوام بیا بریم فقط همین
کجایی ای عشق؟
می دونی دلم برات تنگ شده
عشق تو این روزا همش حرف و رنگ شده
کجایی ای عشق؟
تو هستی ولی پیدات نمی کنم
شاید تو همین جایی و من صدات نمی کنم
من به تو اعتقاد دارم ولی هیچ وقت ندیدمت
صدا بزن صدا بزن شاید یه روز شنیدمت


