تبليغاتX
پسری از جنس باران (قائمشهر)

barane-biseda

پیمان

barane-biseda

http://barane-biseda.blogfa.com

پسری از جنس باران (قائمشهر)

پسری از جنس باران (قائمشهر)

پسری از جنس باران (قائمشهر)

و بـــــاران اين آخرين پنــــــاه
خواهم مسافر باران باشم
مرا از آسمان عشقت چو باران بهاری
بر زمین دلت فرود آر تا در دلت
فرو بروم و از آن با رشه و جاودان
برویم ....

پسری از جنس باران (قائمشهر)

پسری از جنس باران (قائمشهر)

 

|+| نوشته شده توسط پیمان در و ساعت 19:59 |
▼ ديوار
خسته بود ، اما صبور و مقاوم
به سختی سرپا ايستاده بود
و گذر زمان را می شد به راحتی بر چهره ی خسته اش حس کرد
بر رويش تعداد زيادي تاريخ و يادگار نوشته شده بود كه نظرم را به خود جلب كرد،
پرسيدم
آيا اجازه مي دهي، من هم بنويسم؟
باخستگي و بي حوصلي و مثل اينكه به اين پرسش عادت داشت پاسخ داد:
آري تو هم بنويس
من با اشتياقي غير قابل توصيف،
تكه چوب نيم سوخته اي را كه پاي ديوار افتاده بود برداشتم
شروع كردم به نوشتن... من هم...
گرد و خاكي از سر و رويش فرو ريخت
نوشتم: من هم تمامي دوستانم را عاشقانه مي پرستم و دوستشان دارم
او متعجبانه به من نگاهي كرد
با ديدن اين جمله فرو ريخت،
به تلي خاك مبدل شد
ديوار طاقت تحمل عشق من نسبت به دوستانم را نداشت
 
تقديم به شما دوست عزيزم كه اين مطلب را خواندي
 
با احترام فراوان
|+| نوشته شده توسط پیمان در و ساعت 19:57 |
تکیه بر عشق دیگری!

درياي غربت عشق ,مرواريد احساس را در خود نهفته است و من همچون موج به دنبالش رها بودم تا كه او را بر ساحل بنشانم,او بر ديوار كلبه من نقش بست و من هر روز به شوق ديدنش پلك بر مي داشتم. روزي همچون پرستو از كنارم پر گرفتي و من ديوانه وار پي قفس ها مي گشتم به خيال آزادي تو از بند اسارت دلهاي بي عشق, كه تو در مرداب جدايي من دست و پا مي زني. و چشم به راه من هستي اما چه بد صحنه اي بود صحنه مرگ احساس من و نابودي وجدانم كه تو آرام بر صندلي عشق ديگري تكيه زده اي و من با خيال باطل زندگي مي كردم.

جدايي ات خنجري بود به زهر آميخته كه هر بار با بردن نامت بر قلبم فرود مي آمد و تكيه گاهت به ديگري , قامتي را شكست كه شكست ناپذير بود. حال جرم بي وفاييت را پيش كدام قاضي ببرم كه حكم بدهد , نه,نه!من تو را به دادگاه دلم مي برم تا جوابگوي احساس من باشد . آخر چگونه توانستي آرزوهايم را به مرداب نا فرجامي بيندازي و مرا چله نشين احساس خود كني.

نه!هر گز بي رحمي تو را از ياد نخواهم برد كه با دستان خود از ريشه بر كندي ام.

از زخم بي وفايي تو خواهم مرد. پس بنويس با دست خويش بر سنگ قبرم كه تيغ نگاهت حادثه مرگ آفريد.

 

|+| نوشته شده توسط پیمان در و ساعت 19:52 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ