
فانوس بر دست کدامین، کنج ِشب را جستجو میکنی؟
صدای ستارگان را هم نمیشنوی.
لبخند مرا هم نمیبینی.من به خاطر تو میتابم ..هر شب. هر روز.
روزها کسی نمیبیند مرا ..اما تو که همراه ِ سکوت ِ شبهای منی .خوب میدانی.
روی برمیگردانم.از کجاست این نجوای شبانه؟!
در پس،در پیش ، در کنار
تنها سکوت و راز و تاریکی خانه گسترده.
کیست این ؟
با نازُکای لبخندش نگاهم میکند...مهتاب است...
همان که همراه ماست در دل تاریک شب.
همراه من و تو.مسافران شب.
راستی...تا قبل از حسِ دستان تو ،
در شب فقط میخفتم.اما اینک در شب خفتگان را مینگرم.
اینک در شب میگردم.
صدای سکوتش را میشنوم.
چه آهنگ ِ شگفتی دارد.
بگذار جمع ببندم افعال را تا آرام گیرم.
مینگریم........میگردیم....میشنویم......
اما...
چند روزیست در آغوشت احساس سرما میکنم.
و خواب که چشمانم را میرباید
سراسیمه بیدار میشوم.
سکوت نمیگذارد بخوابم.
.........
با تن نحیفم..چه پر پیچ و خم را ه ها ، باید بروم.
بگذار جمع ببندم......
برویم...............


