پسری از جنس باران (قائمشهر)
...................
گذری به دلنشینان به خدا ضرر ندارد
تو چرا نمیشینی دل ما خطر نداره
من اگر نمی نویسم از این خیال خود
را چه کنم دگر کلامم به شما اثر ندارد
نیبن چه بیقراری تو مگه چه میشندی
همه اش دل است و دل هم کلک به سر ندارد
قطرات پاک باران به سر گناهکارن
بچکد پاک باران چه کند ثمر ندارد
غم سوزان این پرنده نگرانترین نوا شد
به جز اشیان و قوتش نکند که پر ندارد
تو اگر دلت فرین شد و کمی ز ماجرا گفت
دل من همیشه خون است و کس دگر ندارد
غلط است هر که گوید که ره است دل به دل را
دل من ز غصه خون شد و دل تو خبر ندارد
|+| نوشته شده توسط پیمان در و ساعت 15:33 |



